بهار آمد
سحر چون پرده ی تاریک شب را
زسقف آسمان آرام برداشت
صدای نغمه بلبل شنیدم
که با یک شاخه گل با خنده میگفت
بهارآمد ، زمستان رفت برخیز
هوا ازعطرخود کن بازلبریز
درختان رخت نو پوشیده برتن
زمان زندگی شد ، نو شکفتن
زجا برخیز و لب با خنده بگشا
ز شهد خود مرا سیراب بنما
من از شوق تو میخوانم به بستان
به امید تو آیم در گلستان
کنون هنگام شورو عشق و مستی است
زمان لذت از آغاز هستی است
زجا برخیز مهمان خواهد آمد
به بر پروانه رقصان خواهد آمد
بساط عیش و عشرت کن مهیا
صبا هم مینوازد ساز خود ر ا
به آواز من و ناز تو چون پار
به رقص آید ز شوق تو چو هر بار
به زلف بید مجنون رنگ بنشست
بلور یخ ز بام خانه بشکست
کنون وقت است باغ و باغبان هم
به دیدار تو آید باز با هم
گل از خواب گران برداشت سر را
به بلبل گفت آری رفت سرما
تو میخوانی سرود عشق آری
شراب از جام گلها گشت جاری
بساط عشق می چینند گلها
بهم پیوند خواهد خورد دلها
هزاران شاپرک در باغ آید
به رقص و پایکوبی پر گشاید
همه شاد و خوشند و شادمانند
زدل ها غصه و غم را برانند
ولی ای مرغ خوش آواز برگو
تو میدانی مرا پروانهام کو؟
کنون چندیست ناید با بهاران
به بستان یا میان جمع یاران
تو میدانی کدامین باغ رفته ؟
به آغوش کدا مین یار خفته ؟
صدای بلیل شوریده نا گاه
به آرامی شنیدش گفت با آه
دگر پروانهات پرواز کرده
به باغ دیگری پر باز کرده
به گلهای بهشتی بر نشسته
کناردوستان اندرنشسته
به باغی رفته او با جمع یاران
که هرروز و شبش باشد بهاران
درآن بستان خزان برگل نباشد
به جا مش جزشراب ازگل نباشد
بیا تا باهم او را شاد سازیم
به یادش نغمه خوان باهم بسازیم
که او عاشق به گل بود وبه بلبل
پرش نازک مثال برگ سنبل
اگر اشکی به برگ گل نشیند
دگرپروازاو را کس نبیند
دلش را با وجودت شاد گردان
حدیث عشق او با خود تو برخوان
اگرپروانه ای را شاد کردی
دلش را ازغمت آ زاد کردی
یقین کن شا د گردد شاپرک هم
که او بیگانه بد با غصه وغم
به یادش درخزان و دربهاران
سرایم نغمه ها درباغ و بستان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر